امروز ایمیلی گرفتم که مدتها منتظرش بودم خبر خوبی توش بود ولی نمیدونم چرا نمیتونم تصمیم بگیرم اگه تصمیم بگیرم که تو این راه بیفتم خیلی سختی در پیش خواهم داشت اگر قبول نکنم زندگی هیچ تغییری نمیکنه و خودم هم پیشرفت نمیکنم یه کم میترسم مطمئن نیستم که موفق بشم. همسرم خوشحاله ولی من نه !!!!
خیلی مشکله که آدم انتخاب کنه اگه وسط راه کم بیارم چی؟؟؟بعد مفصل مینویسم حالا حوصله ندارم خسته هستم.
یه نصفه روز رفتم کمک دوستم تو محل کارش خیلی خوب بود اصلا نفهمیدم زمان چه جور گذشت روحیه م بهتر شد کاش میشد هر روز برم .همسر هم واسه خودش مشغوله و میخواد برای دانشگاه دوباره اقدام کنه خدا کنه امسال بهش کورس مورد نظرشو بدن از این حالت درمیاد و روحیه اش بهتر میشه.
کلاس کالج همچنان برقراره و تکالیف درسی زیاد و سخت ولی تا حالا که همه رو پاس کردم البته خیلی کار کردم تا پاس شدم.هنوز ۸ تا اسایمنت دارم که تا ۲ ماه دیگه تموم میشه میدونم که پاس میکنم ولی ته دلم راضی نیستم.نمیدونم چی میخوام واسه همین سر در گم شدم.
مخارجمون رفته بالا و من همچنان شور سوغات میزنم کاش فامیلها و دوستان درکشون بالا بود و اینقدر از آدم توقع نداشتن کاش فقط میخواست بلیط بخرم نمیتونم جنس بد بخرم همه رو میخوام از شاپ خوب بخرم واسه همین گرون میشه اگه همسر کارش جور بود مشکلی نبود ولی الان داره کم کم سخت میشه و همین علاقه و هیجانم رو کم میکنه.
تا حالا شده که خودتم ندونی چی میخوای؟چی خوشحالت میکنه؟منتظر یه معجزه هستی که اتفاق بیفته و زندگیت رو اونجوری تغییر بده که تو دوست داری؟ من الان اینجوریم و دلم نمیخواد از رختخواب بیام بیرون چون هیچی اونجوری که دلم میخواد نیست فقط ملودی دلیل فعالیت های منه و نه خودم.
دوستای گلم ممنونم که در پست قبل همه سعی کردین بدون اینکه قضاوت کنید منو دلداری بدین و معذرت میخوام اگه ناراحتتون کردم .
این روزا ابرا کنار رفتن و یه نیمچه آفتابی به زندگی میتابه و منم فعلا با گرمای اندک این آفتاب نصف و نیم کاره خودمو گرم نگه میدارم چون بهتر از اون سرمای برفیه.
یه کم ناراحتم که چرا اینجا نوشتم اما بعد که فکرشو میکنم میبینم جز اینجا جایی نیست که بتونم دلنوشته هامو به زبون بیارم.اینجا آدمهایی هستن که بدون اینکه قضاوت بیجا بکنن و بی طرف نظرشون رو مینویسن و این خیلی مهمه .از اون مهمتر اینه که با عنوان کردن مشکل من تو این صفحه یکی دیگه اونور دنیا تا صبح بیدار نمیمونه و غصه نمیخوره این خودش خیلی خوبه اما فکرشو بکنید اگه مامان و بابام کوچکترین ناراحتی از من ببینن خیلی غصه میخورن یکیشون سریع فشار خونش بالا میره اون یکی اشک میریزه و افسرده میشه و در نهایت کاری هم از دستشون بر نمیاد فقط تا صبح تو حیاط قدم میزنن و تو فکر میرن که من اینجا چه جوری با مشکلات کنار میام .
تولد همسر هم گذشت به پیشنهاد خودش یه چنتا از دوستان رو دعوت کردیم واسه شام که خیلی خوش گذشت .یکی از دوستای گلم زحمت کیک رو کشید و یه باری از رو دوشم برداشت.
از ۷ صبح که از خواب بیدار شدم و ملودی رو روانه مدرسه کردم رفتم تو آشپزخونه و مشغول به کار شدم جای همه خالی دلمه انگور و ته چین مرغ و پاستا و سوپ جو و آش ماست وسالاد فصل و سالاد شیرازی و چند نوع دسر و یه ظرف رنگینک (خرما و گردو) درست کردم مابین پخت غذاها هم کامپیوتر به هم ریخته بود که همسر ۲ دقیقه ای یه بار صدام میکرد بیا این سی دی و نصب کن.خدا رحم کرد که شب قبل خونه رو تمیز کردم و گردگیری و مرتب کردن نداشتم. خلاصه این همسر باوفا اصلا مراعات نکرد و هیچ کمکی به من نکرد که خوب این اولین بار نیست که بی توجهی میکنه ولی من هم چون تولدش بود حرفی نزدم و نخواستم ناراحتش کنم.
سر یه سری از مسائل به یه توافقهایی رسیدیم و میدونم که نتیجه خوبی خواهد داشت واسه هر دومون.
یه موضوع دیگه ای پیش اومده که کاری از دست کسی بر نمیآد فقط خدا خودش باید کمک کنه حسابی محتاج دعاییم.خلاصه که هر دم از این باغ بری میرسد.
آخر هفته خوبی داشتیم با ایرانیهای جدید آشنا شدیم اما مثل قبل دیگه تمایلی به رفت و آمد با افراد جدید رو ندارم چون نه حوصله دارم و نه تن مهمون داری.همسر که کمک نمیکنه من می مونم با یه عالمه کار پس بهتره که روابط رو کمتر کنم.چون خستگیش برام می مونه.
یکی از خانمهای ایرانی که خیلی مودی تشریف دارن گاهی که منو میبینه قربون صدقه میره گاهی هم کامل ایگنور میکنه انگار که من وجود ندارم امروز نزدیک خونمون خونه گرفتن و خلاصه همسایه مون میشن.امروز هم اومده بودن یه سر و گوش آب بدن ببینن تو این محل چه خبره.
در کنار همه مشکلات و درگیریها کالجم شروع شده و کورسی که برداشتم یه کم سخته سه روز حداقل واسه هر جلسه وقت میبره تا اسایمنتا رو انجام بدم روز اول یه کم ترسیدم و کم آوردم اما حالا بهتر میتونم تکالیفم رو انجام بدم. همسر خان تو این مورد کمک میکنه غذا درست میکنه به ملودی رسیدگی میکنه و واسه هم من راه به راه چای درست میکنه میوه میاره و خلاصه ساپورت میکنه من هم ازش ممنونم ولی چه کنم که هنوز ته دلم پر از غمه.
کم کم دارم سوغات میخرم تا موقع رفتن آماده باشم.یه چمدون پر شده فعلا.....
فعلا تا بعد
روزهای برفی هم دارن خودشون رو به رخ آدمها میکشن اونقدر سرما با خودشون میارن تا ماها قدر یه لحظه آفتاب رو بدونیم.کاش بچه مدرسه ای بودم تا با اومدن برف ذوق کنم و لحظه شماری کنم تا برم مدرسه و با دوستام برف بازی کنم اما این روزا هی دعا میکردم رادیو اعلام کنه مدرسه ملودی تعطیله تا من بیشتر تو رختخواب بمونم و بیشتر بخوابم.آخه شبها خواب از چشمهام فراریه گاهی روز میخوابم تا جبران شه اما این روزا دیگه روز هم خوابم نمیاد.
فکر میکردم یه خرید حسابی حالمو خوب کنه اما خرید پشت سر هم کریسمس و از صبح تا غروب تو شاپینگ سنترها دویدن حالمو خوب نکرد .بیچاره ملودی که با یه مامان طرفه که یا داد میزنه یا خاموشه.همسری هم مثل همیشه دوپایی رو اعصابم راه میره و اونقدر منو به زندگی علاقه مند کرده که حالم از همه چیز به هم میخوره.
از دنبال کار دویدن خسته شدم وضعیت کاری خیلی خرابه مخصوصا تو شهرای کوچیک وضعیت بدتره.یه زمانی اونقدر کار بود و من نمیتونستم برم سر کار حالا که من میتونم قحطی اومده و همه درها بسته شده.واسه پایین ترین کار هم کلی شرط و شروط گذاشتن.
ذوق ایران رفتن رو داشتم که اونم دارم بیخیال میشم با وضعی که اونجاست دلم نمیخواد بیام علی الخصوص اگه آقای همسر هم بخواد بیاد که دیگه معلومه خیلی بهم خوش خواهد گذشت.بهش گفتم به شرطی میرم که اون نیاد چون میخوام بهم خوش بگذره و اصلا از جنگ اعصاب خوشم نمیاد.
داشتم فیلم یک سالگی و دو سالگی ملودی رو نگاه میکردم خیلی شاداب تر و جوونتر بودم از همه مهمتر خیلی با حوصله با ملودی برخورد میکردم اما حالا چی؟؟؟؟؟؟؟؟خوشحالم که مدرسه هست تا از دست داد و بیدادها و سختگیریهای من راحت شه و چند ساعتی بدون امر و نهی بازی کنه.
این تاثیر دوری و غربت نیست چون من اینجا غریب نیستم اینجا خونه منه همه این افسردگی بابت بیکاری و اخلاق بد شریک زندگیه.همونطور که یه رهبر دیکتاتور میتونه مردم کشورشو افسرده و نا امید کنه یه همسر دیکتاتور هم میتونه باعث افسردگی طرف مقابل بشه.
اونقدر صبوری به خرج دادم و ساکت موندم هیچ نتیجه ای نگرفتم از طرفی مثل خودش شدن هم که فایده ای نداره.
خوب من دارم تاوان بیفکری خودم رو پس میدم که تا الان ۹ سال شده ولی نمیدونم چقدر دیگه باید تحمل کنم.برخوردای بد همسر در برخورد من با ملودی بی تاثیر نیست و من خیلی ناراحتم.اگه این زندگی رو رها کنم میتونم دوباره از نو شروع کنم ولی همش ملودی و اینکه از درس جا بمونه و علاقه و وابستگی شدیدش به ددی و از طرفی خانواده خودم و برخوردشون با این قضیه همه و همه باعث میشه مهر سکوت رو بزنم .
امروز تصمیم گرفتم عوضش کنم چی رو؟زندگی رو دیگه! واسه همین قرار گذاشتم که برم و واسه دانشگاه ثبت نام کنم مهم نیست چقدر سخت باشه از خونه نشستن و جر و بحث که بهتره .
این جرو بحثها هم شده مثل یه دایره ای که هر روز داریم دورش میچرخیم و به هیچ نتیجه ای نمیرسیم و داره دائم تکرار میشه.
خیلی بده آدم نسبت به همه بدبین باشه و فکر کنه که دیگرون با نقشه قبلی باهاش رفت و آمد میکنن و یا با قصد و غرض باهات حرف میزنن
خیلی بده که طرفدار نیچه باشی و اندیشه هاشو دنبال کنی
خیلی بده که فکر کنی تو از همه بیشتر میفهمی و دیگرون هیچی حالیشون نیست
خیلی بده که فکر کنی تو در همه زمینه ای به کمال رسیدی و دیگرون ...
خیلی بده که واسه هر حرف کوچیک و بی غرضی یه جواب کوبنده تو آستین داشته باشی و به محض اینکه حرف طرف تموم شد بکوبی تو سرش
خیلی بده آدم زن ستیز باشه
خیلی بده که به هر کسی میرسی با غرض تیکه پرونی کنی و دل طرف رو بشکنی
خیلی بده که طرف مقابلت رو کوچیک کنی تا خودت بزرگ جلوه کنی
خیلی بده که قدر همسرتو ندونی و دائم مقایسه ش کنی با دیگرون و فکر کنی که مرغ همسایه غازه.
خیلی بده که تو بحث به خانواده طرف توهین کنی
خیلی بده که بچتو به داشتن ادب و تربیت تشویق کنی ولی پای عمل خودت از همه بی ادب تر باشی.
خیلی بده که همه زندگی رو مثل شطرنج میبینی و میخوای برنده باشی
خیلی بده که همه چی به سلیقه تو باشه و اونجوری که تو میگی باشه
خیلی بده که رابطه همسرتو با بداخلاقیها و داد زدنها با دیگرون قطع میکنی
خیلی بده که از ضایع کردن کسی که کینه ازش به دل داری هراسی نداشته باشی
خیلی بده که همه دنیا بگن دست پخت همسرت عالیه و تو هر روز برای اینکه حالشو بگیری یه ایراد میگیری
خیلی بده که صدای گیتارت گوش آدم رو بیازاره به جای اینکه دلنواز باشه
خیلی بده که فکر کنی همسرت باید عاشقت باشه و تو هر برخوردی کنی باز هم دوستت داشته باشه
خیلی بده که توقع داشته باشی همسرت فقط تو رو در اولویت قرار بده و تو براش کافی باشی و همه عالم رو کنار بگذاره
خیلی بده آدم با ترس با تو زندگی کنه
خیلی بده که آدم همیشه در خدمتت باشه و خونه همیشه مثل دسته گل باشه و تو دست آخر همه رو نادیده بگیری
خیلی بده که با این اخلاق گند بازم فکر میکنی بهترینی و اگه کسی بهت گوشزد کنه میشه بد عالم
خیلی بده که ناکامی های زندگیت رو از بچگی تا الان همه رو تو اشتباه دیگرون بدونی و همیشه دیگری رو مقصر شکست هات جلوه بدی و یا فکر کنی بدشانسی
خیلی بده که دیواری از همسرت کوتاه تر پیدا نکنی
خیلی بده که تو اینقدر بدی
و خیلی بده که همسرت اینجا که وبلاگ دخترته و قراره خاطرات خوب در اون درج بشه در مورد تو این حقایق تلخ رو بنویسه
اما خیلی خوبه وقتی که تو خوبی و مهربون میشی !

